هيچ وقت فراموش نمي كنيم كه چگونه خونین شهر دوباره خرمشهر شد. اراده مرداني چون شهيد باقري، صياد شيرازي، متوسليان، همت، خرازي، باكري، زين الدين، باكري، حسن درويش و همه شهيدان عمليات «الي بيت المقدس»، اين امر ناممكن را ممكن ساخت.
وجب به وجب تالاب هاي پر رمز و راز هور و آب راه هاي پیچ در پیچ آن گواهي مي دهند كه چگونه نيروهاي اطلاعات وعمليات قرارگاه نصرت به فرماندهي سردار شهید علي هاشمی، ساعت ها و گاهي روزها و شب ها در داخل آب كز مي كردند و از سرما مي لرزيدند تا مواضع دشمن را به خوبي شناسائي كنند. آنها مي دانستند جنگيدن در منطقه اي كه دورتادور آن را آب گرفته وهيچ راهي به خشكي و عقبه ندارد يعني چه!
اگر صفحه هاي تاريخ را ورق بزنيم حتما به نام كساني بر مي خوريم كه با كمترين امكانات با ايجاد سدي محكم از اراده و ايمان مانع نفوذ ارتش اشغال گرصدام به سر زمين خود شدند. رادمردان شهيدي چون: حسن باقري، حسين خرازي، احمد كاظمي، مهدي باكري، حسن شفيع زاده و دلاوراني چون رحيم صفوي، علي شمخاني، غلامعلي رشيد، مرتضي قرباني، احمد غلامپور و مديريت قدرتمند محسن رضائي.
آن ها همان طوري جنگيده بودند كه امامشان خواسته بود. مقاومت تا سر حد بذل جان.
منبع : در نوشتن این متن از كتاب نبرد هاي جنوب اهواز، نوشته گلعلي بابايي استفاده کرده ام.
حدود ده سال پيش (6/6/78) در دانشگاه علم وصنعت براي دانشجويان ايثارگر كلاس هاي تقويتي گذاشته بودند كه براي شركت در آزمون كار شناسي ارشد آماده شوند. يك شب كه در سالن شهيد بهرامي دانشگاه، جلسه ي سخنراني دكتر محسن رضايي برگزار شد ديدم ايشان مثل زمان جنگ، چه موقع سخنراني و چه موقع پاسخ به پرسش ها، خيلي به افكار و انديشه هاي بچه ها حساس است و به حرف ها توجهي خاص دارد.
از جمله ويژگي هاي دكتر محسن رضايي احترام خاص به صاحبان انديشه و فكر است و هميشه به آن پايبند بوده و هست. در دوران دفاع مقدس بي آن كه به سن و سال و قد و قواره آدم ها توجهي داشته باشد به حرف ها و انديشه ها و افكارشان فوق العاده حساس بود. وقتي اين جور افراد را پيدا مي كرد هم تحويل شان مي گرفت و هم كارهاي مهم به شان مي سپرد. سردار شهيد حسن باقري از جمله افراد با هوش و با تدبير جنگ بود كه دكتر از وقتي او و استعداش را شناخت به خوبي ازش استفاده كرد و بي آن كه ملاحظه سن و سال و قد و قامتش را كند او را در رده هاي بالاي فرماندهي به كار گرفت.

وقتي خاطره زير را از سيد حسين حسيني در باره شهيد محمد مهدي خادم الشريعه، شهيد حسن باقري و شهيد صياد شيرازي خواندم به ياد برخورد صميمانه و پر از مهر و محبت ايشان در جلسه دانشگاه علم وصنعت افتادم كه چگونه با حوصله تا پاسي از شب وقت گذاشت و با دانشجوياني كه حتا مدت ها بعد از سخنراني دورش حلقه زده بودند گفتگو كرد. همانجا ديدم كه او مثل هميشه به انديشه مندان احترام ويژه مي گذارد.
»»» زماني كه ما در بستان مستقر بوديم در آنجا يك سنگري به نام سنگر المهدي بود و اين سنگر مخصوص صدام ساخته شده بود كه به تصرف نيروهاي اسلام در آمده بود و آنجا مقر فرماندهي ما شده بود و ما افتخار همسنگري با اين شهيد بزرگوار (شهيد خادم الشريعه) به مدت 5 يا 6 ماه در اين سنگر را داشتيم.
من يادم نمي رود بعد از اينكه تك دشمن را در تنگه چزابه كه با 12 لشكر حمله كرده بودند، پاسخ داديم، در آنجا يك روز شهيد بزرگوار به ما گفت كه امروز قرار است از ستاد فرماندهي اينجا جلسه اي باشد و شما مواظب باشيد كه اگر آمدند، شما آنها را به داخل سنگر راهنمايي كنيد .بعد من از ايشان سئوال كردم كه قرار است در اين جلسه چه كساني باشند؟ ايشان فرمودند: آقاي محسن رضايي و جناب سرهنگ صياد شيرازي و آقاي حسن باقري هستند.
بعد از نيم ساعتي بالاخره جناب آقاي محسن رضايي و سرهنگ صياد شيرازي تشريف آوردند، وقتي كه ايشان (آقا محسن رضايي) آمدند، چون اخوي بنده پشت دستگاه بي سيم نشسته بود به شهيد خادم الشريعه فرمودند كه: اين بي سيم چي شما در اين عمليات گذشته غوغا كرد. كدام يكي از اينها بود؟ و ايشان اشاره به من و برادرم كردند. آقاي محسن رضايي آمدند و پيشاني من و برادرم را بوسيدند.
بعد از اينكه اين عزيزان بزرگوار را به داخل اتاق جلسه راهنمايي كرديم، يك يا دو ساعت طول كشيد و اين عزيزان با يكديگر صحبت مي كردند. بعد از چند لحظه ديدم كه يكي از اين عزيزان بسيجي مراجعه كرد كه مي خواهد يك نفر وارد محل فرماندهي بشود و شما بياييد جوابش را بدهيد. وقتي كه من آمدم، ديدم كه يك آقا پسر كم سن و سال هستند و مي گويند كه من مي خواهم داخل بيايم. گفتم كه بچه جان اينجا جاي بچه ها نيست و برو. اينجا جلسه هست، وقتي كه جلسه تمام شد، شما اگر كاري داشتيد به اينجا مراجعه كنيد. ايشان خيلي مؤدبانه گفت: جلسه اي كه الان هست، قرار است من هم در آن جلسه باشم. من با شوخي به او گفتم كه از كي تا حالا جلسه جاي بچه ها هم شده است. شما حالا بيرون بايستيد، وقتي جلسه تمام شد من اين حرف را به گوش آنها مي رسانم.
من فكر مي كردم اين بچه چون آقاي محسن رضايي و سرهنگ صياد شيرازي كه از شخصيتهاي بارز مملكت هستند، تشريف آوردند مي خواهد اين عزيزان را ملاقات كند و اجازه نمي دادم. بالاخره ايشان گفت كه شما برويد و به آقاي محسن رضايي بگوييد كه حسن باقري پشت در هست و مي خواهد بيايد و شما مزاحم هستيد و راهش نمي دهي. بعد گفتم: حسن باقري كه مي خواهد در جلسه باشد، شما هستيد؟ ايشان خنده اي كرد و گفت: بله. من و برادرم تعجب كرديم، ديديم يك انسان كم سن و سال مدعي است كه حسن باقري است و ما هم آمديم در جلسه و خنده كنان به جناب آقاي محسن رضايي و جناب سرهنگ صياد شيرازي گفتيم كه يك آقا پسر كم سن و سال مدعي است كه من حسن باقري هستم. آن بزرگواران هم خنده كردند و گفتند: بله درست مي گويد، بگوييد بيايند داخل.
وقتي كه ما گفتيم و اين آقا داخل آمد، با تعجب ديديم كه چهار بزرگواري كه در جلسه هستند؛ آقاي محسن رضايي، آقاي خادم الشريعه، شهيد بزرگوار ولي ا... چراغچي، جناب صياد شيرازي از جا بلند شدند و ابراز احترام كردند و اين نوجوان كم سن و سال را به داخل جلسه راهنمايي كردند و در بلند ترين مكان جلسه ايشان را نشاندند. ايشان رفتند آنجا و تا ايشان نشستند آن بزرگواران هم نشستند و دست به سينه منتظر بودند كه اين جوان در جلسه براي گفتن چه دارد.
ايشان نقشه اي را به بغل ديوار چسباندند و شروع كردند به توضيح دادن محل عمليات و مسائل ديگر و دیگران با یک حالتی شبیه به اطاعت و تبعيت از مافوق گوش می دادند به طوری که من احساس مي كردم واقعا اينها به يك بزرگتري كه خيلي بيشتر از اينها در جريان مسائل است، دارند گوش مي دهند و حالت پذیرش در مقابل صحبتها داشتند و دقيقا آن مسائل را مو به مو مي شنيدند و با گوش جان به خاطر مي سپردند تا انشاءا... در مراحل بعدي عمل بكنند و واقعا براي من يك درس شد كه در نظام مقدس اسلامي، سن ملاك نيست، ملاك عقل، هوش و درايت افراد است و به وضوح ما در آن جا اين مسئله را مشاهده كرديم.
(متن خاطره، از منبع «سايت شهدا» اقتباس و بازنویسی شده است.)
فرماندهی كل، دستور داده بود براي آماده شدن يگان ها، آموزشهای سنگینی بر پا شود. سال 64، قبل از عملیات والفجر هشت. بي آن كه كسی بداند موضوع چیست، در نهایت رعایت نکات امنیتی. اکثر نیروهای عمل کننده تحت آموزش تمرین بودند. دكترمحسن رضايي با همه مشغله هايي كه داشتند شخصا به يگان ها سركشي مي كردند و وضع نيروها، به ويژه گردان هاي خط شكن را چك مي كردند.
ساعت دو بعد از ظهر روز در بيابان هاي كناره جاده آبادان – اهواز آماده مي شديم تا با مانور و حمله به دشمن فرضی، آموخته هامان را تمرین كنيم.
چندتا ماشين پيچيدند توي مقر و آقامحسن و همراهانش پياده شدند. همه ذوق زده ريختيم دورش و داد زديم «صل علي محمد – يار امام خوش آمد». به ابراز احساسات بچه ها كه پاسخ داد، هر كس رفت سراغ كار خودش تا تمرين را شروع كنيم. غافلگير شده بوديم. فكرش را نمي كرديم فرمانده كل سپاه با گرفتاري هاي كاري فراوان آن روز ( اداره جنگ در جبهه هاي غرب. كردستان. شمال غرب. جنوب. دريا و هوا. مسايل و مشكلات كاري در تهران. مسائل سياسي و امنيتي كشور و...) براي ديدن و پي گيري كار آموزشي يك گردان اين همه وقت بگذارد. چهار ساعت تمام توي ديدگاه ماند و همه حركات آموزشي گردان را زير نظر گرفت.
مانور كه تمام شد. همه با شوق جمع شديم تا آقامحسن براي مان سخنراني كند. خواست كه همه بنشينند روي زمين. وقتي نشستيم. ايشان هم با كمال تواضع نشستند رو به روي بچه ها. بعد از تشكر از نيروها و فرماندهان و ياد آوري نكاتي كه بايد بيشتر روي آنها كار كنيم. گفتند «برادران عزيز، من نمي خواهم سخنراني كنم. آمده ام تا حرف هاي شما را بشنوم. اين بار شما بگوئيد. از جنگ، از اشكالاتي كه هست، نظر ها و پيشنهاد هايتان را بگوييد. هر چه به نظر تان مي رسد براي اداره جنگ خوب است بگوييد».
دوباره بد جوري غافلگير شديم. همه به هم نگاه مي كردند و براي لحظاتي ساكت مانديم تا اين كه يكي از فرمانده گروهان ها شروع كرد و بعد هم بقيه حرف هايشان را زدند. موقعي كه بچه ها نظر مي دادند هواسم به آقامحسن بود. با دقت به حرف ها گوش مي داد و بعضي ها را ياد داشت مي كرد. از آنهايي كه حرف پخته وحساب شده تر مي زدند يا پيشنهاد شان جالب بود بيشتر مي پرسيد و ريز مي شد تا ته حرف شان را در بياورد.
ايشان از همان ابتداي جنگ روي آدم هاي اهل نظر و كار بلد حساب ويژه باز مي كردند و بسياري از فرماندهان بزرگ سپاه و جنگ را از چنين سركشي ها و بازديد هايشان از رده هاي پايين پيدا كردند و براي جنگ پرورش دادند. كاري كه امروز كمتر به آن توجه مي شود. نخبه پروري و استعداد يابي از ضرورياتي است كه براي اداره حال و آينده كشور سخت بدان محتاج هستيم. اگر چه در مواقعي شعارش را مي دهيم اما در عمل هر گروهي ميدان را به دور و بري هاي بعضا نا كار آمد خودش مي دهد و چه بسيار انديشه ها و افكار سازنده اي كه كسي ازشان سراغي نمي گيرد و در گوشه و كنار ايران اسلامي سر گرم امورات جاري و گذران زندگي هستند.
در حال حاضر نيز با نگاهي به انديشه ها و تفكرات دكتر محسن رضايي، توجه به نخبه گان و هويت بخشي به صاحبان انديشه را كاملا پيدا و مشهود مي يابيم. چرا كه او در عمل به عمق اين موضوع رسيده و ريشه آن را در سيره عملي بنيانگذار كبير انقلاب متبلور مي داند. تفكر انقلابي و اسلامي همراه با شجاعت و عقلانيت مواردي هستند كه در كلام و عمل دكتر رضايي فراوان يافت مي شوند. گفته هاي ايشان در جمع پيش كسوتان جنگ مؤ يد همين نكات است:
1- امام شخصيتي بود كه نفوذ فوقالعادهاي داشت آن هم نفوذي كه بر دلها صورت ميگرفت نه نفوذي كه باعث اختلال، ديكتاتوري، ترس و انگيزههاي مادي شود و در واقع اين اصطلاح كاريزماتيك، امام خميني را محدود كرد.
2- يك گروه از نخبگان هويت ساز آرمانهاي بيهويت را تبديل به آرمانهاي با هويت ميكنند و در واقع آنان جامعه بيهدف را تبديل به جامعه اميدوار ميكنند. اين گروه شخصيتهاي فرانهادي هستند كه انديشه و فكر مي سازند.
3- هويتسازي دومين كاري است كه شخصيتهاي فرانهادي ميكنند و سومين مساله رهبري راهبردي است، مسالهاي كه در امام خميني (ره) متبلور شده بود.
4- امام هيچ وقت از عدم مشورت و تخصص حمايت نميكرد و انديشه اي كه امام ساخت انديشهاي بود كه بلافاصله به صحنه عمل راه پيدا كرد و ما از درون انديشه دفاعي امام تاكتيك ميساختيم.
5- امام به ما ياد داد كه شهيد باكري را چگونه بشناسيم، امام در جنگ چيزهايي را به ما ياد داد كه از درون آن صدها استراتژي و تاكتيك بوجود آوريم.
6- هويت بخشي از ديگر مسايلي است كه امام به جوانان قبل از انقلاب هديه كرد و نفس و روح و معنويت امام باعث شد تا خود را پيدا كنند.
به اميد اينكه ايران اسلامي با استفاده از اين چنين انديشه هايي در مسير تحقق آرمان هاي والايش مستحكم تر گام بردارد.